ایران شهرساز را در تلگرام دنبال کنید

[-]
[-]

پشتیبانی 09120592515 ایمیل: iranshahrsaz@yahoo.com

[-]
[-]
امتیاز موضوع:
  • 46 رأی - میانگین امتیازات: 3.11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
1
مفهوم زمان در شهرسازی2
زمان به عنوان جدايى رويدادها، نظم و ترتيب آنها و اندازه مدت بين آنها به روشنى با تغيير پيوسته است، زيرا منظور لايب نيتس از «چيزها» وضعيت هاى قابل تشخيص و تمايز است و براى اينكه دو وضعيت‏به وضوح قابل تمايز باشند بايد تغييرى از يكى به ديگرى رخ داده باشد. نگرش نسبى گرايانه به زمان با شرايط تغيير چيزها پيوستگى فراوانى دارد. البته چنين نگرشى دلالت‏بر آن دارد كه زمان خصوصيت عينى و مستقلى از جهان نيست، بلكه صرفا راهى است‏براى شرح نسبتهاى بين رويدادها. اين نگرش به وضوح با نگرش مطلق گرايانه نيوتن در تضاد است، زيرا زمان از نظر وى چيزى واقعى و بسيار مشخص است:
«زمان رياضى و واقعى مطلق به خودى خود و بر اساس طبيعت‏خود به آرامى جريان مى‏يابد بدون بستگى به هيچ چيز خارجى، و با نام ديگر مدت ناميده مى‏شود... تمام حركتها مى‏توانند شتاب گيرند يا كند شوند، اما جريان زمان مطلق دستخوش تغيير قرار نمى‏گيرد.»
زمان نيوتنى مانند مكان نيوتنى مطلق بود. تمام رويدادها را مى‏شد داراى موقعيت معلوم و متمايزى از مكان و واقع در لحظه مخصوصى از زمان در نظر گرفت. اين رويكرد به طور شهودى درست‏به نظر مى‏رسد. اين ديدگاه به خوبى با تجربه‏هاى معمول بشرى منطبق است. ليكن كوششها براى اندازه گيرى چنين سيستم مطلقى به جهت مشكلاتى كه باعث‏حركت از مطلق گرايى به اردوگاه نسبى گرايان شد ناموفق ماند. (39)
كانت (1724-1804 م) در غير نسبى بودن زمان و مكان با نيوتن همداستان است و به جزئيت اين دو قائل است، ليكن آنها را از جنس جزئيات پيشينى مى‏داند. استدلال وى بر جزئى بودن زمان - و به طور مشابه در مورد مكان - اين است كه ما مى‏توانيم زمان را تنها به صورت كل واحدى تصور كنيم كه تمام زمانها بخشهايى از آن كل واحد باشند. از طرف ديگر زمان را - برخلاف معانى - مى‏توان به بخشهايى تقسيم نمود و اين خصوصيت از وجوه تمايز جزئى از كلى است. بنابراين زمان جزئى است. همچنين زمان به اين دليل پيشينى است كه ما نمى‏توانيم تصور كنيم كه هيچ زمانى وجود ندارد، ولى مى‏توانيم زمان را تصور كنيم كه در آن هيچ چيز نيست. يعنى اگر زمان يكى از جنبه‏هاى پسينى يا انتزاع شده مدركات حسى بود، مى‏توانستيم مدركات را بدون آن به خيال آوريم، ولى نمى‏توانيم. پس تصور تمكن در زمان و مكان و همچنين خود زمان و مكان، تصورات انتزاع شده‏اى نيستند بلكه پيشينى هستند.
از آنجا كه زمان و مكان جزئيات پيشينى هستند، پس موقعيت‏هاى زمانى و مكانى به ناچار مفاهيم پيشينى هستند، و بنابر آنچه كه گفته شد اين مفاهيم را ذهن به ادراكات مى‏افزايد. ما مدركات را در قالب زمان و مكان در مى‏يابيم. به عبارت ديگر ذهن به آنچه كه از عالم خارج دريافت مى‏كند، زمان و مكان را مى‏افزايد. از آنجا كه كانت معتقد است زمانى و مكانى بودن خاصيت‏هاى ذهنى هستند، پس بر اين اساس ما هرگز نمى‏توانيم عالم خارج را آنگونه كه هست دريابيم، زيرا به محض اينكه جهان را ادراك مى‏كنيم، در آن تغيير مى‏دهيم. (40)
كانت زمان را صورت ذهن مى‏داند و معتقد است زمان خارج از ذهن و خارج از انطباق ذهن بر پديدارها وجود ندارد. به اين ترتيب اشياء در نفس خويش بيرون از زمان هستند; «هر پديدارى از آن جهت كه در دايره تجربه انسان قرار مى‏گيرد، واقع در زمان و مكان است.» (41) زمان و مكان ابزارهايى هستند كه توسط آنها و با افزودن آنها به ادراك حسى، ذهن مى‏تواند فاهمه را با مدركات حسى تطبيق نمايد. به عبارت ديگر دريافت زمانمند و مكانمند، به جهت‏ساختار ذهن است، نه به واسطه زمانمند و مكانمند بودن مدركات. به گمان كانت، احكام تاليفى پيشينى - اصول موضوعه - علم مكانيك، قائم به زمان هستند; همانگونه كه اصول موضوعه علم رياضى و خصوصا هندسه، قائم به مكان مى‏باشند.
ما معمولا زمان را به صورت جويبارى كه جارى است‏يا به صورت دريايى كه بر روى آن در حركت و پيشروى هستيم تصور مى‏كنيم. اين دو استعاره بسيار به هم نزديكند و قسمتى از برداشتى كلى در خصوص زمان را تشكيل مى‏دهند،D.C. Williamsاين نحوه نگرش را «افسانه گذر» ناميده است. چه جريان زمان از ما بگذرد و چه ما در داخل زمان پيشروى كنيم، اين حركت‏بايد در ارتباط با يك ابر زمان صورت بگيرد. زيرا حركت در فضا، حركت نسبت‏به زمان است، و حركت زمان يا در زمان نمى‏تواند حركتى در زمان نسبت‏به زمان باشد. براى اين استدلال لازم نيست واحد سنجشى به زمان نسبت دهيم، اما اگر در نظر بگيريم كه مى‏توان زمان را با ثانيه‏ها اندازه‏گيرى كرد، مسئله بسيار ساده و روشن مى‏شود. اگر حركت در فضا بر اساس فوت بر ثانيه سنجيده شود، جريان زمان داراى چگونه سرعتى خواهد بود؟ ثانيه به روى چه؟ بعلاوه اگر گذر، ذاتى زمان باشد، قاعدتا بايد ذاتى ابر زمان نيز باشد; بر اين اساس بايد ابر - ابر زمان و همينطور تا بينهايت را فرض كنيم.
اين تصور كه زمان گذرنده است‏با تصور اينكه رويدادها از آينده به گذشته تغيير مى‏يابند، مربوط است. در نظر ما پديده‏ها از آينده به سوى ما نزديك شده و سپس براى يك لحظه در پرتو زمان حال شكار شده و پس از آن به داخل گذشته فرو رفته و دور مى‏شوند. گرچه با عبارات معمول، گفتگو در خصوص تغيير يافتن يا ثابت ماندن رويدادها، به راحتى قابل درك نيست. در محاورات غير دقيق، رويدادها وقايعى براى پديده‏هاى قابل دوام (42) يعنى چيزهايى كه تغيير مى‏كنند يا ثابت مى‏مانند - هستند. بنابراين ما مى‏توانيم در خصوص متغير بودن يا ثابت ماندن يك ميز، يك ستاره و يا يك ساختار سياسى سخن بگوييم. اما آيا مى‏توانيم به روشنى درباره تغيير يا عدم تغيير خود تغيير صحبت كنيم؟ درست است كه در حساب ديفرانسيل درباره تغيير نرخ تغيير سخن به ميان مى‏آوريم، اما نرخ تغيير همان خود تغيير نيست. همينطور ما مى‏توانيم درباره به وجود آمدن يا نيست‏شدن پديده‏هاى قابل دوام گفتگو كنيم، ولى به طريق مشابه نمى‏توانيم از موجود شدن يا نيست‏شدن خود «به وجود آمدن‏» صحبت كنيم. با اين وجود درست است كه رده خاصى از محمولات مانند «گذشته بودن‏»، «حال بودن‏»، «آينده بودن‏»، به همراه بعضى از محمولات عرفت‏شناسانه مانند «محتمل بودن‏» يا «پيش‏بينى شده بودن‏» وجود دارند كه به تغيير رويدادها مربوط مى‏شوند. جالب اينكه اين محمولات براى پديده‏هاى قابل دوام به كار نمى‏روند. به عنوان مثال، ما به طور طبيعى از «گذشته شدن‏« يك ميز يا يك ستاره صحبت نمى‏كنيم، ولى از «نيست‏شدن‏» آن‏ها سخن مى‏گوئيم. چيز عجيبى درباره خصوصيات عرفى گذشته بودن، حال بودن و آينده بودن وجود دارد كه به موجب آن رويدادها متغير در نظر گرفته مى‏شوند.
به نظر مى‏رسد تصور فلسفى مدت به شدت تحت تاثير افسانه گذر قرار دارد. تا جائيكه لاك مى‏گويد: «مدت كشش و امتداد در دوران معاصر، برگسون تصور مدت (44) را اساس فلسفه خود قرار داده است. وى در كتاب داده‏هاى بى واسطه وجدان، برخلاف كانت، ميان زمان و مكان فرق مى‏گذارد. مشابه با كانت، مكان را صورت ذهنى و ساخته و پرداخته ذهن انسان مى‏داند، ولى زمان حقيقى را واقعى مى‏شمارد. آنچه كه با نگاه خود به عقربه‏هاى ساعت در مى‏يابيم، در واقع زمان نيست، بلكه تنها جابجا شدن عقربه‏هاى ساعت و در واقع مكان است. اين زمان رياضى كه به صورت مكان نموده مى‏شود، براى مرتب و منظم ساختن حركات و فعاليت‏هاى ما ضرورى است، ليكن اين زمان، زمان دروغين است نه زمان راستين و واقعى. «زمان راستين، زمان دل تنگيها و ملالتها و افسردگيهاى ما، و زمان دريغ و دريغا گوئيها و ناشكيبائيهاى ما و زمان اميدواريها و آرزومنديهاى ما است. آن زمان، آن گاهى است كه ما به آن، وقتى به عبارتى يا به نوائى گوش فرا مى‏دهيم، آگاهى داريم. در آن گاه ميان لحظات جدائى نيست، همان طور كه الفاظ و نتهايى را كه مى‏شنويم، از الفاظ و نتهايى كه هم اكنون شنيديم و هم اكنون هم خواهيم شنيد، جدا نمى‏كنيم. هر نتى، نت قبلى را در بر گرفته است و آهنگ نت‏بعدى را دارد. بدين وجه مى‏رسيم به تصور نوعى ناهمسانى و ناهنگونى كيفى كه اصلا نسبتى با عدد ندارد.» (45) به نظر او، زمان فيزيكى چيزى مكانى و عقلانى شده است، در حاليكه مدت آن چيز واقعى است كه ما در شهود (تجربه درونى) خود با آن آشنا هستيم. بر خلاف زمان فيزيكى كه همواره توسط مقايسه وضعيت‏هاى مكانى ناپيوسته - به عنوان مثال وضعيت عقربه‏هاى ساعت - اندازه‏گيرى مى‏شود، مدت عبارت است از خود آن تغييرى كه به تجربه درآمده است، جريان آگاهى غير مكانى مستقيما درك شده‏اى كه در آن گذشته، حال و آينده در داخل يكديگر جارى مى‏شوند. مقصود برگسون روشن نيست، پاره‏اى به اين دليل كه او گمان مى‏كند مدت چيزى است كه به طور شهودى درك مى‏شود نه به صورت عقلى. اين انديشه با تفكر او در خصوص حافظه ارتباط تنگاتنگى دارد، زيرا بنابر گفته وى، در حافظه گذشته در حال باقى مى‏ماند. در اينجا وى در معرض انتقادى قرار مى‏گيرد كه توسط برتراند راسل در كتاب تاريخ فلسفه غرب بر ضد او ايراد شده است، مبنى بر اينكه: او خاطره رويداد گذشته را با خود رويداد گذشته يا تفكر را با آنچه در خصوص آن تفكر صورت مى‏گيرد، در هم آميخته است.
هر چند تصور برگسونى از مدت ممكن است‏به جهت ذهن گرايى آن و نيز به جهت پيوستگى نزديك آن با تصور جريان يا گذر زمان، طرد شود، با اين وجود كلمه «مدت‏» كاربرد روشنى در علم و زندگى عادى دارد. مثلا در گفتگو از مدت يك جنگ، ما به سادگى درباره فاصله زمانى ميان آغاز و پايان جنگ سخن مى‏گوئيم. (46)
زمان در نگاه فيزيكدانان
زمان احتمالا مهم ترين و در عين حال آشناترين پديده‏اى است كه ما تجربه مى‏كنيم. اما چگونه مى‏توانيم آن را توصيف كنيم؟ توصيفات كه به هر حال براى ايجاد ارتباط مورد نياز هستند همواره محدود كننده هستند; چه توصيفات تجربى باشند يا علمى و يا شاعرانه. زبانى كه براى توصيف زمان به كار مى‏رود مملو از كلمات حاوى بار زمانى است، مانند كلمات «رويداد» و «توالى‏». بنابراين توصيفات به سادگى منجربه دور مى‏شوند. انسان زمان را تجربه مى‏كند و تغييرات بى پايان آن را مى‏تواند اندازه گيرى كند و با اين وجود آيا مى‏تواند مطمئن باشد كه زمان به صورت مستقل وجود دارد و وجودش وابسته به وجود او نيست؟ دانشمندان مانند فيلسوفان با چنين سؤالاتى درگيرند. عينيت زمان و جداسازى آن از ضمير اشخاص احتمالا يكى از موضوعات اصلى در كوشش براى فهم زمان از نقطه نظر علمى است.
على رغم ابهام زمان توصيف و كوشش براى فهم آن روشنگر و ماجور است، حتى اگر تعريف دقيق آن ناميسر باشد. اين كوشش ها منجر به آموختن مطالب بسيارى درباره واقعيت زمان مى‏شود. در فيزيك چندان به توصيف زمان پرداخته نمى‏شود و تعيين طبيعت آن به عهده فلاسفه و ساير محققين گذارده مى‏شود. در واقع يكى از مشكلات علم فقدان يك برنامه مطالعاتى منسجم درباره خصوصيات زمان است، زيرا تصور و وجود زمان امرى اساسى و زير بنايى است.
زمان به دو طريق اساسى به تجربه در مى‏آيد. يكى اينكه زمان (دقايق، روزها و سالها) چون رودخانه بى انتهايى در جريان به نظر مى‏رسد كه به همراه خود همه چيز را مى‏برد. و ديگر اينكه به صورت توالى لحظه ها درك مى‏شود با تمايز روشنى بين گذشته، حال و آينده. گذشته و آينده با لحظه حال به يكديگر مى‏پيوندند. در صورت اخير، ناظر در وضعيت ثابت و پايدارى قرار دارد.
متناسبا مفهوم زمان عموما به دو صورت خطى و دوره‏اى مدل سازى مى‏شود. زمان اغلب به صورت خطى به نظر مى‏رسد و مانند يك خط كش زمانى با مقياس سالها و دهه ها و قرنها از گذشته به آينده كشيده مى‏شود. اين بينش نسبت‏به زمان ريشه در آموزه هاى مسيحى - يهودى دارد، آنجا كه از آفرينش و معاد و آغاز و پايان زمان سخن به ميان مى‏آيد و زمان توسط رويدادهاى خاصى چون تولد و مرگ مسيح مشخص مى‏شود. اين نگرش به زمان در كيهان شناسى جديد كه آغاز جهان را در اثر رويداد خاصى به نام بيگ بنگ مى‏داند نيز انعكاس يافته است. همچنين زمان به صورت دوره‏اى نيز در نظر گرفته مى‏شود. اين نگرش بر اساس خصوصيات دوره‏اى مختلف طبيعت نظير روز، فصل و سال شكل مى‏گيرد. در اين نگرش زمان الزاما پيش رونده نيست.
در گذشته تلقى بشر از زمان شامل احساس تاثير متقابلى از رويدادهاى تكرارى ثابت‏بود. فاصله هاى زمانى توسط اندازه گيرى اتفاقات حساب مى‏شد. مانند زمانى كه صرف مى‏شود تا فاصله بين دو آبادى طى شود. مثلا كوتاهترين فاصله زمانى كه در هند اندازه گيرى مى‏شد زمان جوشيدن برنج، كه حدود سيزده دقيقه است، بود.
ساخت‏ساعت مكانيكى باعث‏شد كه بشر بتواند زمان را بر اساس ساعات، دقايق و ثانيه ها درك كندو به قول لويس مامفرد:
«ساعت زمان را از رويدادهاى بشرى جدا كرد و به ايجاد جهان مستقل از توالى هايى كه به طريق رياضى قابل اندازه گيرى هستند كمك كرد; يعنى جهان مخصوص علم.»
ساعت مفهوم مجرد و انتزاعى‏اى از حركت‏خورشيد، ماه و زمين را مدل سازى كرده و حركت هاى منظم طبيعت را با حركت هاى مكانيكى ساعت و پاندول آن جايگزين كرد. با ساخت‏ساعت در قرون وسطى، برداشت و تلقى بشر از زمان تغيير يافت. اين رداشت‏برداشتى مكانيكى، كمى و عددى گشته و از طبيعت جدا شده بوده. ديگر رويدادها را بر اساس زمان تنظيم مى‏كردند نه زمان را بر اساس رويدادها. ساعت، بشريت را به زمان خطى قابل شمارشى پيوند زد، گرچه بقايايى از زمان دوره‏اى پيشين هنوز ملاحظه مى‏شود; مردم هنوز در دوره روز، هفته و سال عمل مى‏كنند.
خصوصيت ديگر زمان كه به تفكر و مباحث علمى وارد شده است، جهت دار بودن آن است. گرچه جريان زمان به روشنى در فيزيك تبيين نشده است، ولى جريان آن در يك جهت دانسته مى‏شود. در معادلات فيزيك جهت زمان در نظر گرفته نمى‏شود. اين معادلات با زمان پيش رونده و بازگردنده به يكسان عمل مى‏كنند. در فيزيك ما بايد در پى يافتن اين مطلب باشيم كه زمان چرا و چگونه تنها به سمت جلو جريان دارد.
با وجود الحاق زمان به شرح و توصيف علمى جهان، دانشمندان هنوز كاملا مطمئن نيستند كه زمان وجود مستقل داشته باشد. آيا لازمه توصيف واكنش هاى فيزيكى پيشرفت زمان است؟ يا اينكه مكانيزم بيولوژيكى بدن باعث ايجاد تصورى به عنوان جريان زمان مى‏شود؟ در صورت اخير وارد كردن مفهوم زمان در توصيفى از طبيعت احتمالا كار نادرستى است.
زمان مانند نور كميتى چند وجهى است. بعضى از خصوصياتى كه نور در آزمايشات از خود نشان مى‏دهد صرفا در پرتو موجى بودن آن قابل شرح است و بعضى از خصوصيات ديگر آن در پرتو ذره‏اى بودن نور شرح مى‏شود. اين خصلت نور كاملا براى ما آشنا است و بنابراين نبايد به هنگام مواجهه با ساير خصوصيات اساسى طبيعت مانند زمان كه داراى طبيعت مركب باشند متعجب شويم. درمواجهه با چنين پديده هايى اگر از هر كدام از جنبه هاى آنها پرسش كنيم متناسب با همان جنبه پاسخ خواهيم شنيد. پس چنانچه از جنبه هاى مختلف اين پديده ها سؤال نكنيم ممكن است مركب بودن طبيعت آنها بر ما پوشيده بماند.
فرق ميان زمان و نور در اين است كه نور توسط معادلات رياضى توصيف مى‏شود ولى زمان نه. زمان به عنوان موجودى ساده و بدون در نظر گرفتن اينكه داراى وجودى مستقل است‏يا اينكه مفهومى انتزاعى از رويدادهاى عينى است، وارد معادلات فيزيكى مى‏شود. مفهوم مكان (فضا) مانند مفهوم زمان از ايده حركت‏برمى‏خيزد. مفاهيم زمان و مكان (فضا) چنان با هم آميخته‏اند كه جداكردن آنها از يكديگر ناممكن است. اشياء يا رويدادها در مكان ايده‏هايى با بار زمانى‏اند، «اكنون‏» به طور جدايى ناپذيرى با «اينجا» مربوط و متصل است. به رغم اين ارتباط نزديك، نيوتن زمان را مستقل از مكان تصور كرد. زمان و مكان در نظر او هر دو مطلق هستند. اما در نگرش نسبى‏گرايانه لايب نيتس زمان و مكان مفاهيمى فرض مى‏شوند كه صرفا جداكننده رويدادها و اشياء هستند. از طريق رياضى مى‏توان زمان را تنها با ضرب كردن در سرعت‏به مكان تحويل نمود. فرض سرعت ثابت نور به عنوان حداكثر سرعت ممكن در جهان، به اين معنى است كه ضرب كردن زمان در سرعت نور، زمان را به مكان تبديل مى‏كند!
گرچه به مكان نسبت دادن (مكانى كردن) زمان كارى عجيب جلوه مى‏كند، ولى اين كار توجيه عملى دارد. اينشتين در نظريه نسبيت نشان داد كه زمان و مكان جدايى‏ناپذيرند. وى با افزودن بعد زمان به ابعاد سه‏گانه مكان، ابعاد چهارگانه فضا - زمان را به دست داد.
گرچه به منظور سهولت علمى مى‏توان زمان را به مكان مربوط كرد، با اين وجود زمان داراى خصوصيتى است كه آن را از مكان متفاوت مى‏سازد و آن يكسويه بودن آن است. اشياء در مكان مى‏توانند به سمت‏بالا و پايين و جلو و عقب و چپ و راست‏حركت كنند. ولى در زمان، حتى زمان به مكان نسبت داده شده، اشياء صرفا به سمت جلو مى‏توانند حركت كنند. همچنين اشياء مى‏توانند بدون حركت در مكان توقف كنند ولى همواره در زمان در حركتند. در دياگرام فضا - زمان يك پديده لحظه‏اى را مى‏توان با يك نقطه نمايش داد، اما براى پديده‏اى كه مدتى دوام بيابد بايد خطى ترسيم كرد.
اگر بر يك پرتو نورى سوار شوم جهان چگونه در نظرم خواهد آمد؟ آلبرت اينشتين اين سؤال را در سن 16 سالگى از خود پرسيد و پاسخ وى به اين سؤال، يعنى تئورى نسبيت‏خاص، نهايتا نحوه تفكر بشر درباره جهان، طبيعت و زمان را تغيير داد.
تئورى نسبيت‏خاص اينشتين با توضيح حركت‏سروكار دارد و اينكه اشياء هنگاميكه نسبت‏به يكديگر در حركت هستند چگونه به نظر مى‏رسند. استدلالات اينشتين بر دو فرض استوار بود: حركت مطلق قابل اندازه‏گيرى نيست و سرعت نور براى تمامى مشاهده‏كننده‏ها ثابت است. قسمتى از اين تئورى پيش‏بينى‏اى در خصوص زمان بر اساس اين دو فرض است.
اينشتين نشان داد كه زمان در نظر يك مشاهده‏گر در سيستم‏هايى كه نسبت‏به او داراى حركت نسبى هستند كندتر جريان مى‏يابد. هر چه سيستم فوق حركت نسبى سريعترى داشته باشد به نظر مى‏رسد كه زمان در آن كندتر جارى مى‏شود تا اين كه اگر سيستم مزبور با سرعت نور حركت كند زمان در آن سيستم كاملا مى‏ايستد. جريان زمان در يك سيستم متحرك در مقايسه با زمان فرد مشاهده‏گر و از نظرگاه وى بر اساس فاكتور رياضى زير كند مى‏شود:؟؟؟... كه در آنcسرعت نسبى سيستم وvسرعت معادل صفر باشد زمان دو سيستم با هم برابر است و اگرcبرابر سرعت نور باشد سيستم متحركت فاقد زمان مى‏باشد. چنانچه در يك ايستگاه فضايى قرار داشته باشيم و كشتى فضايى‏اى را كه با سرعت از ما دور مى‏شود نگاه كنيم، ملاحظه خواهيم كرد كه ساعت او كندتر از ساعت ما حركت مى‏كند، و به طريق مشابه سرنشينان كشتى فضايى نيز در خواهند يافت كه ساعت ما كندتر از ساعت آنها كار مى‏كند. اين به آن جهت است كه زمان (مانند حركت و سرعت) وابسته به مشاهده‏گر و نسبى است و تنها چيزى كه تشخيص داده مى‏شود چيزى است كه مشاهده‏گر مى‏بيند نه چيزى كه در واقع و به طور مطلق موجود است.
بر اساس اين تئورى اگر اشياء نسبت‏به يك مشاهده‏گر با سرعت‏هاى بالا حركت كنند، به نظر مى‏رسد طول آن‏ها كوتاهتر شده و جرم آنها - يعنى مقاومت آنها در برابر تغيير سرعت - بيشتر مى‏شود. اينشتين پيش‏بينى كرد كه اگر يك شى‏ء به سرعت نور ست‏يابد، آنگاه طول آن از بين رفته جرم آن بينهايت‏شود. از آنجا كه اين چنين پديده‏اى غير ممكن است پس سرعت نور غير قابل دسترسى است.
اينشتين در تئورى عام خود نشان داد كه شتاب جريان زمان را كند مى‏سازد و چون شتاب و ثقل معادل هستند، او ثابت كرد كه ساعتها در ميدان ثقلى قوى‏تر، كند تر كار مى‏كنند. اين بدان معنى است كه به عنوان مثال ساعتى كه در فضاى دور قرار دارد با نرخى متفاوت از ساعت روى زمين كار خواهد كرد، و يك ساعت زمينى از ساعتى كه روى توده جرمى بزرگترى مانند خورشيد قرار دارد، تند تر حركت‏خواهد كرد.
قدرت يك ميدان ثقلى به جرم و اندازه شى‏ء بوجود آورنده ميدان بستگى دارد. هر چه جرم اين شى‏ء بيشتر باشد ميدان ثقلى قويتر خواهد بود و ساعت روى چنين شيئى كندتر حركت‏خواهد كرد. همچنين براى مقدار جرم معلوم هر چه اندازه شى‏ء كوچكتر باشد فشردگى و چگالى جرم آن بيشتر خواهد بود و بنابراين ميدان ثقلى قوى تر مى‏شود. و از اينجا نتيجه مى‏شود كه هر چه به مركز شى‏ء نزديك تر مى‏شويم ميدان قوى تر مى‏شود. بر اين اساس نيروى ناشى از جاذبه زمين در دامنه يك كوه قوى تر از قله آن است و در نتيجه زمان در سطح دريا كندتر از ارتفاعات جريان مى‏يابد. اين مطلب به طريق تجربى و به كمك ساعت اتمى تاييد شده است.

آخرین ارسال های من :
موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده بازدید آخرین ارسال
  آمايش سرزمين در ايران ( تاريخچه، مفهوم و اهداف ) ماراویا 1,151 1391-10-29، 01:23 عصر
آخرین ارسال: ماراویا
  مقدمه ای بر مفهوم توسعه شهری پایدار و نقش برنامه ریزی شهری - دکتر لقایی ماراویا 1,736 1391-10-24، 06:11 عصر
آخرین ارسال: ماراویا
  مفهوم شهرنشینی ماراویا 692 1391-10-15، 11:23 صبح
آخرین ارسال: ماراویا
  مفهوم زمان در شهرسازی3 reza1366 1,054 1389-12-24، 12:05 صبح
آخرین ارسال: reza1366
  مفهوم زمان در شهرسازی 1 reza1366 1,519 1389-12-23، 11:55 عصر
آخرین ارسال: reza1366
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
[-]
جستجو
جستجوی گوگل