ایران شهرساز را در تلگرام دنبال کنید

[-]
[-]

پشتیبانی 09120592515 ایمیل: iranshahrsaz@yahoo.com

[-]
[-]
امتیاز موضوع:
  • 54 رأی - میانگین امتیازات: 3.06
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
1
فلسفه دكانستراكشن قسمت 2
در سال 1988 ممكن است اتفاقات فراواني رخ داده باشد ، اما در عرصه معماري اين سال به سبب شكوفايي « واسازي » در آن فراموش نشدني است . زيرا به عنوان مثال در اين سال بود كه اندرياس پا پاداكيس كه ناشر « انتشارات آكادمي » در لندن است در گالري تيت اين شهر گردهمايي اي به راه انداخت و به انتشار دو مجله كه در اين زمينه با وي همراه بودند دست زد . مجله طراحي معماري و مجله هنر و طراحي و غير از آن نمايشگاهي در موزه هنر مدرن درنيويورك برپا شد كه عنوانش معماري واساختگرايي بود . اين نمايشگاه را فيليپ جانسن به راه انداخت و كاتالگ آن كار مارك ويگلي بود . اما همه اين ها به چه منظور صورت گرفت .
از اشكالي كه در عكس هاي نمايشگاه بود آشكار بود كه چيزي عجيب در جريان است . مضافاً اين كه اشكال تيز برنده و شكل هاي تكه پاره شده داخل عكس ها خود حكايت ازآن داشت كه واژه « واساختگرايي » كاملاً مناسب آنهاست . اما به نظر مي رسد مشكلاتي نيز در كار باشد در حالي كه در لندن عملاً واژه « واساختگرائي » كاملاً مناسب آنهاست . اما به نظر مي رسد مشكلاتي نيز در كار باشد در حالي كه در لندن عملاً واژه (Deconstruction) به كار گرفته شد ، در نيوريورك ويگلي از واژه واساختگرايي ( Deconstructivism ) سخن گفت . در لندن بيشتر سخنوران و نويسندگان فرضشان بر اين بود كه فيلسوف فرانسوي ژاك دريدا ، به نوعي وارد قضيه است . به راستي در گردهمائي آكادمي ، فيلمي از وي نشان داده شد كه مصاحبه كريستفر نريس را با اين فيلسوف فرانسوي ( ژاك دريدا ) نشان مي داد . در نيويورك ويگلي و برخي از معماراني كه آثارشان به نمايش گذاشته بودند، از جمله فرنك گري هرگونه ارتباطي را با دريدا انكار مي كردند . به زعم ايشان كوشش براي ربط معماري ، حتي اين نوع معماري با فلسفه كه جنبه باطني و ذهني دارد نه تنها گمراه كننده است بلكه اساساً خطا و ناصواب بود . ( يورگ گلوس برگ)
اما بحث اصلي ديكانستراكشن در چيست ؟
عصيان در برابر باورهاي قرار دادي و معمولي در عرصه معماري و پيش از آن در عرصه فلسفه كه گفتيم خود شامل عرصه و رشته هاي وسيع تري مي شود و در اين مورد ، بيش از همه ترديد در « خرد » و « دانايي » به عنوان تعيين كننده نهايي در تمام مباحثي كه در جهان انديشمندي مطرح است به چشم مي خورد تكيه و تأكيدي كه از ديرباز ، از عصر فيلسوفان كلاسيك يونان وجود داشته وبا ظهور عصر روشنگري Enlightenment و رواج انديشه هاي دكارت ، اسپينزا و لايبنيتز و فيلسوفان ديگري مانند ايشان قوت بيشتري گرفته است و تقريباً تا سال هاي اخير اساس فكري و فلسفي مغرب زمين را فراهم آورده و از آن مهم تر – براي بحث ما – از انگيزه هاي اصلي مدرنيسم در عصر معماري بوده است .
بانيان و صاحبنظران عرصه ديكانستراكشن با توجه به آن چه در جهان هستي مي گذرد ، گويي با حافظ بزرگ شيراز هم آواز شده اند كه :
جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است
هزار با من اين نكته كرده ام تحقيق
و از اين رو بر ضد توضيحات « منطقي » گذشته شوريده اند تا جايي كه برنارد جومي ، يكي از معماران بنام ديكانستراكتيويست بخش هايي از اثر خود را در پارك دلاويلت ، فلي يا ديوانگي نام نهاده است . البته مي توان اين ديوانگي را ديوانگي شاعرانه اي به تصور درآورد كه به ويژه در ادبيات ما سابقه اي ديرين دارد و از تعابير شناخته شده است . اما منطق بر اساس خرد و دانايي از عوامل اساسي پديد آورنده معماري مدرن – و يا اگر مطلب را در عرصه اي وسيع تر بنگريم مدرنيسم بود . در عين حال بايد به خاطر آوريم كه در معماري همانند فلسفه ، انديشه منطقي رشد ديرينه دارد و اساس كار بسياري از مظاهر معماري در دوره هاي مختلف را به وجود آورده است .
در معماري تا گذشته اي نزديك از منطق ساختمان ، از منطق سازه ، از منطق اقليم و انطباق معماري با آن حتي از منطق زيبايي سخن فراوان گفته مي شده و به رشته تحرير در مي آمده است . اكنون با ديكانستراكشن همه اين منطق ها در زير سوال رفته است . اما به يك نكته بايد توجه داشت و آن اين كه به زير سوال بردن قضيه اي ، نفي آن نيست . اين نكته شايد اختلاف نظر مرا با برخي از صاحبنظران و طرفداران ديكانستراكشن به وجود مي آورد . نكته واجد اهميت به اعتقاد من ، اين است كه « غير منطقي » بودن كار جهان و يا با قول حافظ هيچ در هيچي آن را بايد به عنوان يك واقعيت موجود مشاهده كرد و آن را به حساب آورد، – البته واقعيتي نامطلوب و ناستوده ولي نبايد آن را به عنوان يك اصل پذيرفت . پذيرفتن آن به عنوان يك اصل راه به هرج و مرجي مي برد كه فقط مقبول آناريست ها ، شارلاتانها و يا به قول با « فارلي » « كاسبان مرگ » مي باشد .
بسياري از معماران ديكانستراكتيويست نيز اگر چه در تئوري آن را پذيرفتند ولي در عمل، آثارشان « منطق خاص » خود را داراست . في المثل « ديوانگي » هاي چومي چندان هم « جنون آميز » نيست ! به علاوه ياد آوريم كه خرد و دانايي از جمله وسايل حياتي و بسيار مهمي بوده است كه مورد استفاده آدمي قرار گرفتند و مي توانستند به كشف بسياري از نكات ناشناخته و چيرگي بر محيط دور و بر خود و طبيعتي سخت و بي امان – البته به صورتي نسبي – موفق شود . ولي به زير سؤال بردن خرد و دانايي معنايش اين است ، و معنايش اين مي تواند باشد كه همه چيز را صرفاً با دلائل منطقي نمي توان توضيح داد . بنابراين خرد و دانايي بايد توأم با تجربه و آزمايش و با احساس حواس ( كه تا اين جا در موارد بسيار توضيح ناپذير مانده است ) باشد . پس پيام پذيرفتني ديكانستراكشن مي تواند اين باشد كه : اكنون بايد آنچه « غير منطقي » پنداشته مي شده نيز به حساب آيد و « منطقي » بودن هر قضيه ، بر اساس معيارهاي گذشته ، شرط پذيرفتن آن نيست .
ترديدي نيست كه برخي از بانيان و هواخواهان ديكانستراكشن راه افراط مي پيمايند . نفي خرد و دانايي و نپذيرفتن كلي و عمومي حكم عقل به دليل آن كه عقل نمي تواند فتواي نهايي باشد و هر مبحثي مي تواند – بسته به معبر – تابع صدها تعبير مختلف باشد ماهيتاً پذيرش مطلقي را به همراه دارد كه ديكانستراكشن مدعي واسازي آن نيز مي باشد . نمي تواند مطلقي را به زير سؤال برد و مطلق ديگري را به جاي آن برگزيند .
( منوچهر مزيني )
ديكانستراكشن در فارسي به ساختارزدايي ، شالوده شكني ، واسازي ، بنيان فكني ، ساختار شكني و بن فكني ترجمه شده است . شايد اين كثرت اسامي به دليل آن باشد كه ديكانستراكشن يك نگرش چند وجهي و چند معنايي به دال و مدلول و هر نوع متني دارد و شايد هم به دليل آن است كه هنوز ابهامات و سؤالات زيادي در مورد ديكانستراكشن در كشور ما وجود دارد .
از آنجايي كه مباني ديكانستراكشن مستقيماً از فلسفه ديكانستراكشن استخراج شده و با لحاظ آشنايي نسبتاً اندك معماران با فلسفه اين مكتب ، براي استنباط معماري ديكانستراكشن ، ابتدا لازم است فلسفه ديكانستراكشن و مهم تر از آن ، زمينه هاي نظري اين نحله فكري تبيين شود .
در نيمه اول قرن بيستم مهمترين مكتبي كه ادامه دهنده فلسفه مدرن محسوب مي شد ، فلسفه اصالت وجود بود . ژان پل سارتر (1980 – 1905 آشنايي ذاسيبذبذ) ، فيلسوف فرانسوي ، پايه گذار اين مكتب است . او خردگرايي مدرن ، كه توسط دكارت ، كانت و ساير بزرگان مدرن مطرح و تبيين شده بود ، را اساس فلسفه خود قرار داد . سارتر معتقد به خرد استعلايي (Transendental Mind) است . از نظر وي ، « فرد ماهيت خويش را شكل مي دهد و نبايد از اين عامل در مسير شخصيت فرد غافل ماند … سارتر آزادي بي قيد و شرط را از امكانات ذهن آدمي دانست . به نظر او آدمي آزاد است هر چه مي خواهد اختيار كند و به همين جهت است كه بايد او را مسئول انتخاب هاي خود دانست » .
از نيمه دوم قرن اخير ، فلسفه مدرن و مكتب اصالت وجود و خرد باوري از طرف مكتب جديدي به نام مكتب ساختارگرايي مورد پرسش قرار گرفت . اين مكتب درابتدا توسط فرديناند دو سوسور ، زبان شناس سوييسي و لوي استراوس ، مردم شناس فرانسوي ، مطرح شد .
ساختارگرايي واكنشي درمقابل خرد استعلايي و ذهنيت مدرن است . ساختارگراها معتقدند كه عاملي مهم تر از ذهن وجود دارد كه پيوسته مورد بي مهري قرار گرفته و آن ساختار زبان است . از نظر انديشمندان ساختارگرا ، مي بايد ساختارهاي ذهن بشري را مطالعه كنيم و اين ساختارها بسيار مهم هستند . ساختار ذهن مبنايش زبان است . انسان به وسيله زبان با دنياي خارج مرتبط مي شود . هر ذهنيتي موكول به ساختار زبان است . لوي استراوس ، زبان و ساختار آن را در فهم ماهيت ذهن آدمي سخت واجد اهميت شمرد و گفت : « تحليل ساختارهاي ژرف پديده هاي فرهنگي به آدمي مدد مي رساند تا ساخت و كار آن را بشناسد و از اين رهگذر به رموز تحولات اجتماعي و فرهنگي واقف گردد . به نظر او ، ساختارهاي فرهنگي از انگاره هاي زباني پيروي مي كنند » .
استراوس ماهيت بشر ، رسالت بشر و آزادي بشر را كه سارتر مطرح كرد ، به زير سؤال برد . از نظر استراوس ، سارتر موجودي است پاريسي با بينش پاريسي . استراوس مي گويد : « ژان پل سارتر ذهنيت و شعور تكوين يافته در محيط هاي دانشگاهي پاريس را به كل بشريت و در همه نقاط عالم و در سراسر تاريخ تعميم داده و تعينات تاريخي را ناديده گرفته است . » . استراوس به آمريكاي جنوبي سفر كرد و ساختارهاي ذهني و زباني قبايل بومي آمازون را مطالعه نمود . پس از بازگشت ، كتابي به نام ذهن وحشي به رشته تحرير درآورد . از نظر استراوس ، ذهن بدوي داراي منطق خاص خودش است و قوي تر مي باشد . اگر به عقيده دكارت همه چيز اگاهانه شكل مي گيرد ، به نظر استراوس ، ساختارهاي فرهنگ ، اساطير و اجتماع آگاهانه نيست ، همه آنها در ساحت ناخودآگاه شكل مي گيرد و مؤلفي ندارد . استراوس استيلاي سيصد ساله ذهن استعلايي را زير سؤال برد . اگر از دوره دكارت ، انسان موجودي است خردورز ، از نظر استراوس انسان موجودي است فرهنگي و ماهيت انسان در بستر فرهنگ شكل مي گيرد ، لذا جهت رهيافت به ماهيت بشر ، بايد زبان ، فرهنگ و قوميت را مطالعه كنيم .
به طور كلي ، « روش ساختارشناسي ، يافتن و كشف قوانين فعاليت بشري در چارچوب فرهنگ است كه با كردار و گفتار آغاز مي شود . رفتار و كردار نوعي زبان است . به همين دليل ساختارگراها ، ساختارهاي موجود در پديده ها را استخراج مي كنند » ، چنانچه ژان پياژه (1980 – 1896) ، روان شناس فرانسوي ، مطالعات وسيعي در مورد ساختارهاي رشد ذهن كودك و شخصيت كودك انجام داد .
اگر چه مكتب ساختارگرايي فلسفه و جهان بيني مدرن را مورد شك و ترديد قرار داد ، ولي خود اين مكتب نيز مورد سؤال و نقد فلاسفه پست مدرن و خصوصاً پساساختارگراها قرار گرفت . چنانچه ميشل فوكو ، كه خود از بطن ساختارگراها ظهور كرد ، در مورد مكتب فوق مي گويد : « كليت بخشيدن به ساختارها ما را از مسائل عيني فرهنگ و جامعه غافل مي كند . منطق آنها منطق خشكي است و به ما اجازه نمي دهد به هويت ها در دوران هاي مختلف توجه كنيم » . لذا مكتب ساختارگرايي را مي توان يك مكتب بينابين دو مكتب مدرن و پست مدرن تلقي كرد .
مكتب ديكانستراكشن ، كه يكي از شاخه هاي مهم فلسفه پست مدرن محسوب مي شود ، نقدي به بيشن ساختارگرايي و همچنين تفكر مدرن است . مكتب ديكانستراكشن جزو زير مجموعه پساساختارگرايي هم محسوب مي شود . زيرا اكثر انديشمندان اين مكتب ، پرورش يافته دوره ساختارگرايي مي باشند . پساساختارگراها منطق گرايي افراطي ساختاري و افراط ساختارگرايان در مورد ساختار را مورد پرسش قرار مي دهند . پساساختارگراها معتقدند كه «اهميت و پويايي زبان بايد در سيلان و ناپايداري معناها جست و جو گردد » .
« سوسور مدعي بود كه دال و مدلول چنان با يكديگر پيوند دارند كه گويي دوروي يك سكه هستند » . ولي رولان بارت ، فيلسوف پساساختارگراي فرانسوي در مورد دال (دلالت كننده ) و مدلول ( دلالت شونده ) معتقد است « دال به مثابه همتا و همسفر دقيق مدلول نيست » .
مكتب فكري ديكانستراكشن توسط ژاك دريدا ( 1930) فيلسوف معاصر فرانسوي ، پايه گذاري شد . دريدا با ساختارگراها مخالف است و معتقد است كه وقتي ما به دنبال ساختارها هستيم ، از متغيرها غافل مي مانيم ، فرهنگ و شيوه هاي قومي هر لحظه تغيير مي كند ، پس روش ساختارگراها نمي تواند صحيح باشد . دريدا از سال 1967 ، يعني زماني كه سه كتاب او منتشر شد ، در مجامع روشنفكري و و فلسفي غرب مطرح گرديد . اين يه كتاب عبارتنداز: گفتار و پديدار ، نوشتار و ديگر بودگي و نوشتار شناسي . در اين كتاب ها هدف اصلي دريدا حمله به ساختارگرايي استراوس و پديدار شناسي هوسرل بود . از نظر دريدا فلسفه غرب دچار نوعي ورشكستگي است و در حال حاضر پوياي خودش را از دست داده است .
به عقيده دريدا ، يك متن هرگز مفهوم واقعي خودش را آشكار نمي كند ، زيرا مؤلف آن متن حضور ندارد و هر خواننده و يا هر كس كه آن را قرائت كند ، مي تواند دريافتي متفاوت از قصد و هدف مؤلف داشته باشد . « نوشتار مانند فرزندي است كه از زهدان مادر ( مؤلف ) جدا شده . هر خواننده اي مي تواند برداشت خود را داشته باشد » .
از نظر دريدا ، نوشتار ابزار خوبي براي انتقال مفاهيم نيست و يك متن هرگز دقيقاً همان مفاهيمي را كه در ظاهر بيان مي كند ندارد . متن به جاي انتقال دهنده معنا يك خالق است . به همين دليل در بينش ديكانستراكشن ، ما در يك دنياي چند معنايي زندگي مي كنيم . هر كس معنايي و استنباطي متفاوت با ديگران از پديده هاي پيرامون خود قرائت مي كند .
تقابل هاي دوتايي موضوع ديگري است كه دريدا نقد كرده است . تقابل هاي دوتايي همچون روز و شب ، مرد و زن ، ذهن و عين ، گفتار و نوشتار ، زيبا و زشت و نيك و بد همواره در فلسفه غرب مطرح بوده است . از زمان افلاطون تاكنون همواره يكي بر ديگري برتري داشته است . ولي به نظر دريدا هيچ ارجحيتي وجود ندارد . او اين منطق سياه و سفيد و مسئله يا اين يا آن را مردود مي داند .
به عنوان مثال ، در فلسفه غرب هميشه گفتار بر نوشتار به دليل حضور گوينده ارجحيت داشته است . ولي به عقيده دريدا ، معناي متن را گوينده تعيين نمي كند . بلكه شنونده و يا خواننده متن است كه با توجه به ذهنيت و تجربه خود اين معنا را كه مي تواند متفاوت از منظور و غرض گوينده يا مؤلف باشد مشخص مي كند ، لذا لزوماً گفتار بر نوشتار ارجح نيست .
بايد عنوان شود كه تعريف دقيق و مشخصي از ديكانستراكشن وجود ندارد ، زيرا هر تعريفي هر از ديكانستراكشن مي تواند مغاير با خود ديكانستراكشن تفسير و تأويل شود . ولي در اين جا چند نمونه از مباحثي كه در مورد ديكانستراكشن عنوان شده ذكر مي شود .
حسينعلي نوذري ، نويسنده و نظريه پرداز معاصر مي نويسد : « شالوده شكني ، ساخت گشايي ، روش يا متد تحليل پست مدرن ، هدف آن گشودن يا باز كردن تمام ساختارها يا شالوده ها است . مكتب شالوده شكني ، متن را به اجزاء و يا پاره هاي مختلف آن تفكيك كرده و آنها را از هم مجزا ساخته و عناصر متعدد و متشكله ان را پاره مي كند و از اين طريق تناقضات و مفروضات آن را آشكار مي سازد » .
آخرین ارسال های من :

موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده بازدید آخرین ارسال
  فلسفه دكانستراكشن قسمت 1 AliReza 1,390 1390-2-22، 01:28 عصر
آخرین ارسال: AliReza
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
[-]
جستجو
جستجوی گوگل